تبليغاتX
دست نوشته های یک پسر تنها
دکتر علی شریعتی

پوچی زندگی امروز یعنی « فدا کردن آسایش برای فقط و فقط وسایل آسایش »


با این دور ابلهانه ای که زندگی امروز برداشته و انسان را هم اسیر کرده و این همه نیازهای

عظیم و بزرگ و پر شکوه ، عمیق ماوراءالطبیعی که انسان دارد همه را تعطیل کرده

و فقط او را مقتدر کرده است . در چنین جامعه ای انسان پوچ می شود و این پوچی

زندگی امروز را همه فلاسفه ، هنرمندان ، دانشمندان بزرگ - متدین و غیر متدین

و هر کس از هنرمند و دانشمند و نویسنده و فیلسوف ، موزیسین ، رمان نویس ،

کارگردان ، همه ابعاد و همه اندیشه های امروز که تمدن امروز و انسان امروز را

بخوبی می شناسند اعلام کرده اند.


« ژان ایزوله » دانشمند فرانسوی این قهرمان را سمبل انسان امروز می داند.


این انسانی که قدرت و صلابت سنگ را پیدا کرده است امروز تزلزل، فرو ریختن

و نابود شدن ناگهانی اش از همه ادوار گوناگون بشری و از همه وقت بیشتر است
.

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 13:27 |
 

عزیزترینم کاش می دونستی که  . . .!!

بودنت چه شادیی رو برام به ارمغان می آره !

که لحظه لحظه بودنت برام تمام لذت دنیاست !

که موندنت برام بهترین هدیه است!

که نبودنت تمام حسرتهای عالمه  !

که فکر با دیگری بودنت، چقدر آزارم میده  !

که وقتی نیستی ، یه چیزی رو توی تمام لحظه هام کم دارم!

که ندیدنت چه کوله باری از غم رو توی دلم می آره !

که بهترینمی و هر ثانیه به یاد تو ام !

که بی تو ، خیلی تنهام ،خیلی تنها!

کاش  می دونستی عزیزترینمی !

عزیزترینم

کاش می دونستی از همه دنیا فقط تو رو می خوام !!

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 20:28 |
من در بغض چشمان تو زندگي كردم
و در كوچكي اغوش بزرگت
تپش هاي عاشقانه ي
قلب خسته ات را حس كرده ام
و باور داشتم كه ارزوهاي تو...
غمگين ترين ارزوهاي تو
تنها و تنها
در بستر رگهاي ابي من جولان دارد

من پرواز خيال انگيز نگاهت را
در اسمان روشن نگاهم در يافتم
و در اين پرواز رازي بود كهنه
كه جانت را از درون متلاشي ميكرد
تو با من نگفتي
ليك من ميدانم
و من ميخوانم
همه ي انچه  را كه سكوت ميگويد
من از تپش هاي كودكانه قلبت
و از شيشه شفاف چشمان بي گناهت
دريافتم كه عشق افسانه نيست
و در چشمان بي گناه تو گويي
 فرشته بي بالي
با صدايي محزون
در گوشهايم زمزمه مي كرد:
كه بي تو حتي خون نيز در رگانم ميخشكد
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 20:25 |
Entry for December 31, 2007 magnify
از آرزويت فرياد کن
کدامين ياس
اينچنين ويرانت کرده
از روزنه عشق چه ديدی
کاينچنين چشم بر من بستی
اشک را نديدی
که بر گونه های غمگينم نشست
ببين که چگونه مرا
در اسارت چشمانت گرفتار کرده ای
و نشنيدی صدای قلبم را
چه خواهی داشت برای گفتن ؟
جواب عشق را چه خواهی داد؟
برای کوچ دورت سال ها بدرقه ات کردم
برای سفر به غربتت تو را سرودم
همراهيت کردم
تا در تکه ها غربت تنها نمانی
گذشتم
و از تو هجرت کردم
رفتم
اما تو را در کنارم نديدم
به دنبالت گشتم
تا بدانی چقدر از ماندنت گذشته
و تو خواهی رفت
و رفتی
کاش برای کوچ آخر همراهيت ميکردم
اما اسير چشمانت بودم
و زندانی قلبی مهربان و سنگدل .
اگر کوله بارت جا داشت
تکه هايی از يادم را با خود ببر
و شکسته هايم به انتظارت خواهند نشست
+ نوشته شده توسط علی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 15:16 |
Entry for December 18, 2007 magnify
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو . تو خواب

حیف باوفایی من حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که . توی پاییز به تو دادم
حیف فرصت های نقرم .حیف عمرم و دقیقم
حیف هر چی به تو گفتم. راس راسی حیف سلیقم
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم حیف این عشق و عقیده
حیف جمعه های دلگیر حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم چشای به این قشنگی

حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیست حالا قدرشو بدونه
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره

حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار . با تو بودن زیر بارون
+ نوشته شده توسط علی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 15:14 |
Entry for February 07, 2008 magnify

هروي قبرمبنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت


او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده توسط علی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 15:13 |
زيبايي عشق به سکوته نه فرياد


زيبايي عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن

 

عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و

 

 از دست ميده

 

عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق

 

 قدم به جلو ميزاره


عشق سخن گفتن با نگاه

 

عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

 

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهي

عشق آن است که صد دل به يک يار دهي


عشق آن نيست که به هم خيره شويم ...!


عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 22:17 |
معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟عاشق جواب داد ...نه . دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 22:12 |
 

از نصیحت های چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد. به او بگو که تو را بيش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم...

 

 

                

+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 22:14 |
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم...

در چشمانت خیره شوم و بگویم دوستت دارم.

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم از عشق تو از داشتن تو

اشک شوق ریزم.

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم

بوسه ی از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم

         و عاشقانه می ستایم

+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 22:9 |
اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...
من هنوز عاشقت هستم
با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت
با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت
 شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم
 قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم!
 پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري
توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري
 تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم....
 برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 21:13 |
میان انبوه دل خستگی ها حسی غریب مرا به سوی تو می خواند،تو که

دوست دارم امواج نفسهایت بر ساحل گونه هایم تازیانه های بیقرار

 بزند.وقتی که شبنم زبان بریده ی اشک بر رنج گونه هایم آوار می شود

فریاد انتظار را می شنوم. من نمی خواهم همزبان دیوار باشم ،من می

 خواهم دشت را پرواز کنم. دوست دارم چشمهایم،چشمهای آهووش من

بوسه گاه لبانت باشد و خرمن بیقراری را با شعله ی اشتیاق بسوزانی.

 دریچه را بگشا و آوای خیال را میان گوشهایم زمزمه کن. غم شعله ی

نگاهت همیشه مرا می سوزاند ،دوست دارم از آن تو باشم ای ستاره ی

آبی خوشبختی. ای تو که همیشه آرش چشمهایت سوی من نشانه رفته

است.

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 10:17 |
بهانه هایم را خط خطی کرده ام و با سرخی دل بر دیوار آسمان فردا امید را حک

کردم  باور نمی کنم در گوشه گوشه دل تو آمدی دوباره آمدی تا من شیفته ات شوم

شیفته ی نوای بی صدایت و آرامش نشانه هایت

 

گویی رویا بود ولی تو باز آمدی و گفتی من بودم تو گریخته بودی و من چه داشتم جز

شرم چشمانم نازنین

همیشه عاشق این بودم که عاشق تو باشم مرا چه شده بود بهارم که عشقت را به دست دسیسه ها سپرده بودم؟

اشک چشمانم را زدودی بهانه هایم را رنگ بی بهانگی زدی حتی پروانه ی رویا را

پرواز دادی تا قلب مشتاقم را مشتاق تر کند نازنین

نازنین خدای من

باز هم چون دیروز عاشقت شدم کاش برق شادی نگاهت را از بازگشت دوباره ام می

دیدم

خدای من بهار دلم

غرور این کوچک را ببخش که من هنوز خواهان آنم که زمینی دوستت بدارم

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 10:16 |
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر

 کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش

شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم برای اون که بفهمم چقدر دوسم

داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور

 نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از

 عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 12:35 |

يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.

يك دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر مي شود.

دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي داشته باشد.

دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آ ورد.

دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن ميماند.

دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود.

دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كرده اند با تو ميماند

+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 11:0 |
باور کن من صبورم اما ...

  من صبورم اما به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم ،

   يا اگر شادي زيباي تو را

  به غم غربت چشمان خودم مي بندم .

  من صبورم اما چقدر با همه ي عاشقيم محزونم

  و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ ،

  مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم...

  من صبورم اما بي دليل از قفس کهنه ي شب ترسيدم

  بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را

  از شب متروک دلم دور مي کند مي ترسم ...

  من صبورم اما ...

  آه... اين بغض گران صبر نمي دانم چيست !!!!!

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 19:58 |

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

        به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

                    به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

                                   به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

 به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،

             به او که برای من مینویسد،

                 مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...

 من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،

           به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن  غرق شده،

                                 به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

                    به او که صدای پایش را میشنوم،

                                    به او که لحن کلامش را میشناسم، 

                                                    به او که عمق نگاهش را میفهمم،

                                                                      به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

                     به او که گل همیشه بهارمن است،

                                  به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

                                                        وبه او که عشق جاودانه من است......

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 19:57 |
نياز....

تا وقتی بچه بودم , هميشه فکر می کردم که اگه آدما گوش نداشتن نمی تونستن زندگی کنن.
با گذشت زمان تو زندگيم فهميدم که آدمایی هستن که نمی تونن بشنون ولی دارن زندگی می کنن
وقتی يه ذره بزرگ تر شدم به اين نتيجه رسيدم که اگه آدما چشم نداشته باشن , واقعا زندگی براشون خيلی سخته.
ولی بازم آدمای کوری رو ديدم که دلاشون خيلی بزرگ و رنگارنگه و اميدشون از ماها که خيلی چيزارو می بينيم بيشتره , در ضمن اونا چيزای بد و بی رحمانه ای که بعضی وقتا ما می بينيم و حال و روزمون سخت به هم ميريزه نمي بينن و از اين جهت خيلی راحتن
ولي حالا به يه نتيجه خيلی مهمه رسيدم اونم اينه که : *اگه آدما شونه نداشتن هرگز نمی تونستن زندگی کنن*
چون همه آدما به شونه هايی احتياج دارن که وقتی تو زندگی شون حس کردن به بن بست رسيدن سرشونو روی اون شونه ها بذارن و احساس آرامش کنن.
حالا ديگه يقين دارم که آدما چه کور باشن , چه کر و چه فلج باشن همه و همه احتياج به شونه کسی دارن که سرشونو روش بذارن و با تمام وجودشون گريه کنن , اون وقته که احساس آرامش می کنن.
به خاطر همينم الان ديگه فکر می کنم که مهمترين عضو بدن آدم نه چشم , نه گوش, بلکه شونه هاشه و معتقدم که نمی شه اونارو بدون بهونه از هيچ کسی طلب کرد.
چون اگه از کسی بخوای که شونه هاشو در اختيارت بذاره تا تو احساس آرامش کنی , خواسته خيلی خيلی بزرگيه .
و آدما فقط اونارو در اختيار کسايی مي ذارن که با تمام وجودشون دوستشون دارن
+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 19:55 |

دوستان . . . . خیلی از ما آدما در کنار غم هایی که داریم مطمئناً شادی هم داریم . چه خوبه به اوناهم فکر کنیم . چرا همش به تنهاییمون فکر کنیم . بابا ما حتماً کسی رو داریم که مارو دوست داره و به وجود ما احتیاج داره . ما چرا اونا رو نمی بینیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!

 

می دونی چی ؟ من بازم مطمئنم که اين روزای سختم می گذره . . . . .  می گذره تا ما قدر لحظات خوب زندگی رو بيشتر بدونیم . هممون  اينو خيلی خوب می دونين ولی بعضی اوقات خودمون رو می زنيم به اون راه . . . . . .  مگه نه ؟

 

نظرتون راجع به مطالب پايين چی ؟ . . . . .  دوست دارم روش فکر کنين  . . . .  .

-    حداقل پنج نفر در اين دنيا تو رو دوست دارند . آنقدر که حاضرند به خاطر تو بميرند .

-    حداقل پانزده نفر در اين دنيا تو را به دلايلی دوست دارند .

-    تنها دليلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد اين است که می خواهد مثل تو باشد .

-    يک لبخند تو می تواند برای هر کسی خوشبختی بياورد ، حتی اگر او از تو خوشش نيايد .

-    هر شب کسی با فکر تو به خواب می رود . مطمئن باش

-    تو برای يه نفر يک دنيايی .

-    بدون تو شايد کسی نتواند به زندگی ادامه دهد .

-    تو فردی بخصوص و بی همتايی ، اما به روش خودت .

-    کسی که تو حتی از وجودش بی خبری ، تو را دوست دارد .

-    وقتی احساس می کنی دنیا به تو پشت کرده ، نگاهی بينداز . . . . . بيشتر مانند اين است که تو به دنيا پشت کرده ای .

-    هميشه احساسات را بيان کن ، به اين ترتيب ديگران از آن باخبر می شوند .

-    اگر دوست خيلی خوبی داری ، زمانی برايش بگذار تا دريابد که چقدر برايت با ارزش است

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 16:20 |

سلام

 

دلم گرفته

 

قبلا هر وقت دلم می گرفت باهات حرف می زدم اما الان...

 

نمی دونم به كی بگم چقدر تنهام 

 

می بينی؟

 

 به جز تو به كس ديگه ای نگفتم آخه...

 

امروز ياد اولين ديدار بعد از اولين تماست افتادم

 

اون روز هم مثل امروز بارون می باريد .

 

 

اگر عشق به تو باران باشد

 

زير آن ايستاده ام

 

اگر آتش باشد

 

 درآن گداخته ام

 

 

شعر بالا رو خوندی چي رو يادت مياره ؟

 

دوست دارم بدونم الان چه احساسی داری

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 16:14 |

نذار باور کنم  تنهای تنهام

                                   نمی خوام باکسی غیر از تو باشم

 

می خوام از خواب که اشک ساله

                                         برای دیدن روی تو پاشم

 

اگر تو باشی ودنیا نباشه

                              میشه باتوهمه دنیارا حس کرد

 

همه دنبا بیایند تو نباشی

                               دلم دق می کنه با این همه درد

 

تمام زندگیم را زیرو کن

                              که بی تو دل خوشی ام گناه

 

خودت باشی ومن و دیوانگی ام

                                       فقط با تو دل من رو به راه

 

بذاز باور کنم این عاشق باعشق

                                       حقیقت میشه توی افسانه باشه

 

میشه افسانه ها رازندگی کرد

                                     اگر حق با منه دیوانه باشه

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 18:54 |

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 18:53 |
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به

 گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم

 زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای

 بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد

 پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو

 ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت

ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد

 پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و

 بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به

 عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

 استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و

 اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم،

 باز هم دست خالی برگردم. همين

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 20:55 |

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 20:54 |

هوس بازان کسی را که زیبا است دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زيبا می ببنند

مهم نيست فردا کجايي مهم اينه هر جا هستي دوستت دارم ،مهم نسيت تا ابد با هم نباشيم مهم اينه تا ابد

دوستت دارم، مهم نيست قسمت چي ميشه مهم اينه قسمت شد دوستت داشته باشم

با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ، من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما

نمی خواهم عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم بگریزد چون سوختن در فراق تو جز خاکستری از من

باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن نیست

هميشه سعی کن با کسی دوست شوی که دلش بزرگ باشد.چون خودت را برای ورود به قلبش کوچک نکنی

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 11:16 |


Powered By
BLOGFA.COM